روز نویس

ایران درویشی است که آرام می گردد| برای هوشنگ هوشنگ ابتهاج

ایران درویشی علی حسن زاده

ایران،  درویشی است که آرام می گردد. قرنهاست که می چرخد و خود را غنی میکند. هرچه از بیرون می آید را با آغوشی از مهر می پذیرد. پس از چرخشی آنچه از آن به نفع یکتا پرستی و مهراست نگه داشته و باقی را رها می کند.

مهمترین عاملی که امروز باعث بقای پندارْجهانِ ایران شده است وآن را در میان همسایگان و حتی تمدن های دیگر استحکام می بخشد، بدون شک زبان فارسی است. زبان فارسی امروزی که با پارسی قبل از اسلام به ظاهر یکی است اما در حقیقت بازتاب قرآن حجازی در تمدن ایران به حساب می آید. زبانی که حاصل آغوش باز ایران برای قرآن است . قرآن عزیزی که زنده است و حقیقت یکتا و عظیمی که کسی بر حقیقت او دست نمی یابد مگر پاکیزگان.  زبان فارسی نه  آرامگاه تجارت ، فن ویاسیاست که بر بالهای بلند ایهام و خیال بنا شده است. ابزاری است برای خوف،مهر و شناختِ منبعی لایزال .

آنچه شخصیت فرهنگی و جهان-زبان فارسی را مستحکم کرده نه بازار اقتصادی بزرگ فارسی زبانان است و نه قدرت امنیتی و سیاسی آنهاست. آن عامل تفاوت را شاید بتوان افراد و ستاره های زبان و ادبیاتی دانست که در این اقلیم ظهور کرده اند. بقول استاد عزیزم مرحوم احمد مهدوی دامغانی یک عرب زبان، یک انگلیسی زبان،یک فرانسوی زبان، برای فهم متون گذشته خود باید برود و دوره ببیند. و امروز ما زبان سعدی را چنان می فهمیم که مخاطبین اولیه آن متوجه می شدند. این گوهر کم یاب را بی شک مدیون ستونهای این زبان هستیم.  حنفای حکیم و مسلمانی که به رسم مغانیان آفرینش می‌کردندو  هر یک ستونی محکم شده اند برای این زبان عجیب در تاریخ.

زندگی هوشنگ ابتهاج را می توان به عنوان یکی از این ستون ها بررسی کرد. هنرمندی که شاعران آن را با مقیاس و معیار شعرش می سنجند اما سایه از این معیارها و آن مقیاسها بیرون است. او نمایش دهنده یک سنت هنری بود. پلی بین ما که در اوایل این قرن هستیم با هنرمندانی که در اوایل قرن گذشته زندگی می کردند وحتی اسلاف آنها . کسی که تالیفات، منش و رفتارش برای یک هنرمند با تعریف ایرانی چراغی روشن به حساب می آید. چراغی برای آنهایی که اگر قرار باشد غزلهایی نزدیک به حافظ شیرازی- ویا حتی باغی به زیبایی باغهای ایرانی بنا کنند- به آن احتیاج دارند. اساسا چراغی بودبرای هرکسی که میخواهد هنرمند با تعریف ایرانی اسلامی باشد.

ابتهاج  می توانست مثل بسیاری از همدوره ای هایش برای رهایی از تجرد هنری اش به هزاران مخدر پناه ببرد ویا با گوشه نشینی و مردم گریزی به غمهای عمیق انسانی خودش بپردازد. اما او درمیان مردم زیست، حتی در اوقات فراقتش با انتشار سی دی موسیقی برای نزدیکانش به گسترش زیبایی می پرداخت و هر روزبا امید و استقبال به پیشواز فن آوری و آینده می رفت . او تا آخرین لحظات این امید را از دست نداد وبه ما ساکنان اقلیم پارسی این را یاد آوری می کرد. همین که ابتهاج نزدیک به یک قرن زندگی پربرکت داشت و این پیام نسلها را بارویی باز به دیگران منتقل و فرصت گفتگو با خودش را برای تمامی اقشار فراهم میکرد دلیل محکمی است که او بر جایی که ایستاده بود و نقش مهمی که فرای شاعرانگی اش بر گردن داشت بخوبی واقف بود.

ما امروز می دانیم که برای غزل سرای خوبی بودن ویا حتی هنرمندی در مقام ایران بودن  باید آهنگ زندگی ات را با طبیعت یکسان کنی. بارها میگفت که سحر که مشغول آب دادن گلها بودم ناگهان غزلی در ذهنم شکل میگرفت وآب دادن را رها میکردم و در گوشه ای شروع به نوشتن می کردم.

سایه به ما نشان داد که برای ستون فرهنگ شدن باید در هر زمانه ای محکم و پر امید مثل برج آزادی تهران ایستاد. باید خود انسان اثری شود که با تغییر ساختارهای سیاسی بتواند بازهم هر ثانیه عمرش منشا اثر شده وعطر افشانی کند. کسی نیست که بتواند نقش سایه و تاثیر اشعار انتخابی او در «برنامه گلها» در فرزندانی که« انقلاب کردند و از کشوردفاع کردند» را انکار کند.شاهدانی که در حالی روی مین می رفتند که زمزمه میکردند :«ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز/ کان سوخته را جان شد و آواز نیامد»  کسی نیست که بتواند «ایران ای سرای امید» او را به عنوان «تنها سرود ملی ایرانیان انقلاب کرده» انکار کنند. و این اثرات ادامه دارد تا حتی نسلهای دهه هفتادی و هشتادی برای معشوقه های خود حالشان را با«نشود فاش کسی آنچه میان من و توست» شرح می کنند.

برخی هم از تنگ چشمان این طرفی و آن طرفی ممکن است چند مقطع محدود از زندگی او را برای پوشاندن عظمت کاری که خوب انجامش داده است بهانه کنند که بایدگفت ما و تاریخ «تماشا کنان بستانیم ».

استاد عزیز جناب صالح علاء برای نشان دادن کسی که هنرمند است عبارت جالبی دارند. ایشان می فرمایند: « فلانی دستی در تشت هنر دارد ». باید دست در تشت داشت تا بتوان مقام هنری ابتهاج را درک کرد. بتواند درک کرد که شخصی نزدیک به یک قرن آنچنان مشغول ساییدن در تشت بوده و به چنان طهارت خیال و واردات نفسی رسیده که وجودش قابلیت صدور غزل «نامدگان و رفتگان» را داشته باشد که : «لا یمسه الا المطهرون.» و او را بقول مولانا  باید با گفتش سنجید که :«گفتِ انسان پاره ای انسان بود. پاره ای از نان یقین دان نان بود.»و سایه گفتی بجز زیبایی در این سرای فانی به یادگار نگذاشت.

ایران ، درویشی است که آرام می گردد. زبان فارسی ایران زمین همچنان طلایه دار پله های اقلیم خیال اعلی است. خیال و پندارْ جهانی که هر روز اورا در عصر سیمان و ماشین مجرد و تنها تر می کند. نوعی از  تنهایی که ابتهاج به خوبی بر آن واقف بود و برای ما ساکنان این جهانْ زبان مرثیه خوانی می کرد:

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید

.کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

. ….

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

 

نور بدرقه راهش.

علی حسن زاده مرداد ۱۴۰۱ مشهد مقدس

 

مطالب مرتبط