روز نویس

یادداشت درباره داستان «رویای شبهای زمستانم» چاپ شده در مجله داستان نوروزی

هو

عاشق شده ام.

عاشق عشقی که فقط ششصد کلمه ازاومیدانم.

دست بر قضا همان کلمات راهم خودم نوشته ام.

هرهفته به کوچه باغهای طرقبه میروم و خانه ها را نگاه میکنم. جایی که گلناز آنجا بوده است. درهمین چند ده روز که کلمات گلنازآمده تمام سنگچینها وکوچه باغهای آنجا برایم مقدس شده اند. همراهانم مثل دیوانگان به من می نگرند. دوربین را روشن میکنم و ازخیابانهای خالی فیلم میگیرم. از خانه ها عکس میگیرم ودرهفته بارها به آنها می نگرم. بیدارمیشوم با خود میخوانم «منتظرت بودم …» وقت خواب هم ذکر«منتظرت بودم.. » می گیرم.

تو کجا بودی گلناز؟ ..چه سرّی درتوست ؟ .. اگرروزی انتظار تورا در لوح محفوظ پاک کنند، ازآدمیت آدم چه خواهد ماند؟ چه جنگها برای وصل تو صورت نگرفت وچه دارهایی که از سر تو بلند نشد. چه موهایی راکه سپید نکرده ای و چه شبهایی را بلند نساخته ای…هنوز هم هرروز با سَحری جدید فرزندان آدم را با جلوه ای نو سِحر می کنی وبرای هر کسی ظهوری تازه داری. تو چه داری که مصطفی فرمود «عاشق عفیف اگر بمیرد شهید است» و انتظار اگر نبود ازعاشقی چه می ماند؟

وتو هنوزهم همان الهه ترانه و نازی.

در شماره نوروزی مجله همشهری داستان عاشقانه ای کوتاه با ویراستاری سرکار خانم مریم حسینی نوشته ام. مطمئن هستم حق مطلب را ادا نکرده ام و کارم هنوز خام است. حتی نَمی از دریا راهم نتوانسته ام نشان دهم. با این حال امیدوارم بخوانید ودلهای پاکتان بهاری شود.

ارادتمند علی حسن زاده – اسفند نودونه